انتشار دستنوشته دیده نشده شهید رسول حیدری
برشی از کتاب «ر»؛ داستان زندگی شهید رسول حیدری، اولین شهید ایرانی در جنگ بوسنی.

همکاری مسئولان بوسنی با گروههای ایرانی نزدیک و صمیمی بود. در مقر کمکرسانی مرحمت، «فریدا» همیشه از همکاری با رسول احساس خشنودی داشت. نقش هدایتگری رسول در کارها و تقسیم بستههای کمکرسان را میپسندید؛ نیازهایشان را به موقع برآورده میکرد و چشمداشتی نداشت. «سالکو»، همسر «فریدا» هم در یگان نظامیاش در ویسوکو با گروههای آموزشی ارتباط داشت. مردمی که در شهرهای جنگی حضور داشتند با مسئولان منطقه دستهایشان را به هم داده بودند و سعی میکردند مقاومت کنند.
خیلی وقتها که رسول اخلاص مردم را در کارها میدید یا بسیجیها میافتاد. میگفت: «کاش چند تا بسیجی ما اینجا بودند، آن وقت همه چیز کامل میشد.» میگفت: «باید بدون چشمداشت کار کرد و به کار باور داشت.» این را در مردم بوسنی که همراهشان شده بودند میدید؛ اما حسرت میخورد که با این همه، اعتقادات قرص و محکمی ندارند. اصول اسلام را نمیشناختند. زندگی اروپایی خودشان را داشتند و اسلام شناسنامهایشان را. هرچند در بین همین مردم کسانی بودند که علم دین خوانده بودند و اغلب تحصیل کردهٔ کشورهای عربی بهخصوص عربستان بودند. با این همه روحیهٔ لطیف و خلق و خوی آرامشان را دوست داشت. هیچ وقت در بین آنها رفتار دیپلماتیک نداشت. به همین خاطر خیلی زود دور و برش را آدمهای زیادی گرفتند که میتوانست با کمکشان بهتر به مردم بوسنی خدمترسانی کند.
در سفرهای اولیه گروههایی که وارد شده بودند، به رسول خرده میگرفتند که چرا کت و شلوار نمیپوشد و روابطش رسمی نیست. رسول اما گوشش بدهکار نبود برای او رابطه برقرار کردن از همه چیز مهمتر بود. مدتی که گذشت و نتیجهٔ کارش را دیدند، دیگر کسی رفتارش را زیر ذرهبین نمیگرفت. با اینکه گروههای زیادی قبل از ایرانیها وارد بوسنی شده بودند و گاهی به خاطر تبلیغات، روی خوشی به ایرانیها نشان نمیدادند (بهخصوص که آمریکا هم بهعنوان ناجی وارد منطقه شده بود)، کمکم شرایط تغییر کرده بود. گاهی اتفاق میافتاد که اعتراف کنند «دیگران به ما پول بیشتری میدهند؛ اما شما به ما شخصیت دادید و ما را هم سفرهٔ خودتان کردید.»





























ارسال کردن دیدگاه جدید